تبليغاتX
معلوليت محدوديت نيست
معلوليت محدوديت نيست

آنکس که عاجز از خلق لحظه هاست، معلول است. نه من...روح بلند آدمیت فراتر از هر معلولیتی است

هر شب وقتی تنها می شم، حس می کنم پیش منی

دوباره گریم می گیره، انگار تو آغوش منی

روم نمی شه نگات کنم، وقتی که اشک تو چشمامه

با این که نیستی پیش من، انگار دستات تو دستامه

بارون می باره و تو رو، دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه می شه، دوباره تنها می شینم

دوباره باز یاد چشات، زمزمه ی نبودنت

ببین که عاقبت چی شد، خسته ی با تو بودنم

خاک سر مزار من ، نشونی از نبودنت

دستهای نامردم شهر، تو رو ازم ربودنت

بارون می باره و تو رو، دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه می شه، دوباره تنها می شینم

قول بده وقتی تنها می شم، بازم بیای کنار من

شبهای جمعه که میاد، بیای سر مزار من

به زیر خاکم هنوز، نرفتی از خیال من

قصه نخور سیاه نپوش، گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه، بارون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنویس، تنها ترین تنها منم

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:23 توسط امین| |
تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟
تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی .
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .
اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه .
اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره ..
اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری .
اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .
اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات .
به همین سادگی ...
حالا فهمیدی چرا دلم برات تنگ می شه

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:46 توسط امین| |
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختتنم از واسطه دوری دلبر بگداختسوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمعآشنایی نه غریب است که دلسوز من استخرقه زهد مرا آب خرابات ببردچون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشمترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوختجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوختدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوختچون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوختخانه عقل مرا آتش میخانه بسوختهمچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوختخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوختکه نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:32 توسط امین| |

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:40 توسط امین| |