تبليغاتX
معلوليت محدوديت نيست
معلوليت محدوديت نيست

آنکس که عاجز از خلق لحظه هاست، معلول است. نه من...روح بلند آدمیت فراتر از هر معلولیتی است

تا حالا فکر کردي عشق يعني چي؟

عشق يعني اينکه يکي بهت بگه از رنگ لباست خوشش مياد و تو هم از اون به بعد هميشه همون رنگو بپوشي !


تا حالا دلتنگ کسي شدي؟ اصلا ميدونيد دلتنگي چيه ؟


اونهم از بدترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اون کسي که دوسش داري هيچ وقت مال تو نميشه . اينکه بدوني يه روزي کسي که دوسش داري بايد جداشي حالا چه بخواي چه نخواي

 

 تا حالا فکر کردي خوشبختي يعني چي ؟


خوشبختي يعني اينکه يکي يه گوشه دنيا باشه که دوست داشته باشه يکي باشه که پناه خستگي هات باشه يکي باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه


تا حالا فکر کردي آرامش يعني چه؟


آرامش يعني اينکه هميشه ته دلت مطمئن باشي که توي سينهء کسي که دوسش داري يه خونه گرم داري


تا حالا فکر کردي زندگي يعني چه؟


زندگي يعني اينکه همه عمرت تلاش کني و جون بکني براي بدست آوردن اونچيزي که بهش ايمان داري زندگي يعني اينکه


خودتو دوست داشته باشي براي اينکه توي دلت عشق اون هست.


تا حالا فکر کردي هدف يعني چي ؟


هدف يعني صبح که از خواب پا ميشي بدوني اون روز بايد چيکار کني ؛ بدوني اون روز بايد از کدوم مسير رد شي تا يه تلفن کارتي داشته باشه!


تا حالا فکر کردي انگيزه چيه؟


انگيزه اونه که وقتي ميخواي بري سر قرار صد بار بري جلوي آينه و لباستو چک کني !!!


تا حالا فکر کردي که قسمت يعني چي ؟


قسمت يعني اينکه بشيني دست روي دست بزاري و هر طرف باد اومد تو هم بري..... قسمت يعني اينکه همه تنبلي ها و بي عرضگي ها رو بندازي گردن روزگار.. يعني بشيني مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضي بشي

 

به سرنوشت چي ؟ به اون فکر کردي؟


سرنوشت ديگه اوني نيست که از سرت نوشته سرنوشت يعني اينکه يه روز جلوي چشات رفيقت و تنها رفيقت تنهات بزاره و بگه « اين بازي روزگاره ... »

حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معني کردي ؟  انسان يعني هميشه انتظار ... انتظار ... انتظار ....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 3:27 توسط امین| |
رفتي ولي ميديدي که من دارم ميسوزم


گرچه سوزوندي دلو دوست دارم هنوزم


با اينکه سوختم هنوز عشقتو باور دارم


ولي به جاي دستات يک دل پرپر دارم


نگفتي که تو قلبت حالا جاي من کيه


آخه چرا تو رفتي بگو دليلش چيه ؟


عکس چشات روبه روم صدات هنوز تو گوشه


همدم دلتنگيام صداي مشکي پوشه


همون که گفت : عاشقم يه عاشق بي قرار


يه زخم کهنه رو دلم مونده از عشق يادگار


عشق تو هم يه زخمه که دلمو سوزونده


يه زخم کهنه از تو که يادگاري مونده


زندگي بي تو واسم بدون آب و رنگه


حالا منم ميدونم مشکي فقط قشنگه


 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:25 توسط امین| |
توي يک بغض هميشه ، گريه هامو دوره کردي


جاي خالي نگاهت ، ميگه تو برنمي‌گردي


منمو يه بغض پنهون ، خاطراتي پاره پاره


عاشق و غمگين و تنها ، اين چه رسم روزگاره


وقتي که تو هر ترانه ، من به تو نمي‌رسم باز


وقتي که يه دنيا راهه ، برسم به اوج آواز


دلم از دنيا مي‌گيره ، شعر چشماتو مي‌خونم


کاش ببينمت دوباره ، ولي افسوس ... نمي‌تونم


دوباره بيا به خوابم ، اي تو تنها عشق نابم


بگو اين قصه دروغه ، من کجاي اين سرابم


بگو اين دخيل عشقو ، به کجاي خونه بستي


که توي طلسم پائيز ، گم شدي ، رفتي ، شکستي


آسمون پشت و پناهت ، اي عزيز بي‌سرانجام


من رو اين زمين تنها ، عاشقونه تو رو مي‌خوام


حالا اين ابر قديمي ، دست رو شونه‌هام ميذاره


سرنوشتمو مي‌دونه ، که به حال من مي‌باره


بانوي شعر مني تو ، اگه تنها اگه سردي


بغض بي‌وقفه‌ي بارون ، ميگه تو برنمي‌گردي ....

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 7:0 توسط امین| |