آنکس که عاجز از خلق لحظه هاست، معلول است. نه من...روح بلند آدمیت فراتر از هر معلولیتی است
حالتون چطوره؟؟؟امیدوارم که خوب باشید... همه گله دارن از غم نوشته های من... آخه چرا ؟؟؟ شماها اگه جای من بودید از غم و غصه هاتون نمی نوشتید؟؟؟ چرا سهم من از گريه و خنده زندگي فقط گريه بود، چرا سهم من از شادي و غمش فقط غم بود، چرا سهم من از زندگي، اوني که همه زندگيم بود، نبود. چرا بايد زندگي کنم؟ چر ابايد تحمل کنم؟ چرا بايد به خاطر اطرافيانم زنده باشم و نفس بکشم؟ اينها سوالاتي که من هر شب وقت خواب از خودم مي پرسم و هر شب آرزو مي کنم تا صبح روز بعد يه معجزه اتفاق بيفته و ببينم اين همه غصه و نااميدي و پريشوني فقط يه کابوس بوده يه کابوس وحشتناک که ديگه تموم شده. من مدتهاست منتظر اين اتفاقم، ولي هر روز صبح بيدار مي شم و مي بينم نه خبري نيست، همه چيز واقعيته. واقعيت تلخ و وحشتناک، واقعيتي که چه بخواي چه نخواي بايد تحملش کني و چاره اي هم براش نيست بي نهايت خستم... انگار كه نفرين شده ام به چه گناهي نميدانم سرنوشت بازيها دارد با دل خسته من اسير نفس او شدم وچه اسان تحقيرم ميكند سردرد امانم نميدهد چشمانم به سياهي ميرود همه جا تاريك است خاك مرده برسرايم ريخته اند خنديدن را از ياد برده ام شادي با من غريبه است وچه دور ميبينمش دست نيافتني ميماند سكوت مطلق اما دلم عجيب سنگين است حال ميتوان گريست نه ؟ صداي سكوت است كه مي ايد و من تنها نشسته ام با بغضي در سينه ام توان شكستنش را ندارم شايد هم نميخواهم بشكنمش مدتهاست كه بامن است دامني ميجستم كه پناهم باشد و پرده اشكم ميخواستم انجا سردر شانه هاي او هاي هاي گريه سردهم اما افسوس ..... اشكهايم انگار خريداري ندارند و ظلمت شب است كه بر خانه ام حكم ميراند كورسوي اميدي ميبينم يا كه شايد توهمي بيش نيست دنيا با من غريبه است وشب سهم من است از تمام روشنايها
نمازو روزهاتون قبول باشه ،انشاءالله.
خيلي حرف دارم ولي نميدونم از كجا شروع كنم چون خيلي غشمگين هستم سردرد امانم نميدهد اين زخم بستر كوفتي هم منو ديونه كرده
همه چي دست به يكي كردن تا منو دق بدن مثل اين شب تا صبح بيدار بودن دلم ميخواد يك هفته بخوابم
از بعضي از دوستم گله دارم هميشه از من انتظار زنگ زدن دارن والي خود اون ها يك خبر از من نمي گيرن من هم لج كردم ديگه به كسي زنگ نميزنم
والي يك دوست خيلي خوب دارم هميشه به ياد من هست هر وقت كه بشه پيش من مياد تنها دل خوشي من امير هست برام مثل يك داداش هست امير جان خيلي دوست دارم
دلم براي حميد خيلي تنگ شده رفته تهران حميد دوست بچه گي من هست الان 12 ساله با هم دوست هستيم
دلم براي كسي تنگ هست هميشه به يادش هستم چه تو خواب چه تو بيداري دلم ميخواد باهاش حرف بزنم والي نميشه
دوري ازش برام سخت شده كارم شده با عكسش حرف زدن همه ميگن فراموشش كن والي چه جوري مگه ميشه مثل خون تو رگ من جاري هست
هميشه دوست داشتم من هم خواهر داشته باشم خيلي حسوديم ميشه به اون هاي كه خواهر دارن والي چند ماه ميشه من هم تو اين دنيا مجازي يك خواهر گل پيدا كردم كه خيلي دوستش دارم يك روز به وبلاگ من سر نزنه دلم براش تنگ ميشه آبجي كبرا خيلي دوست دارم
هميشه تو قلب من جا داري كاش ميشد تورو ببينم والي ميدونم نميشه.من هميشه برات دعا ميكنم
یه عالمه حرف دارم.
بر میگردم.
فعلاً...![]()
![]()

سلام به همه ی دوستای گلم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت
19:0 توسط امین| |
سلام دوستاي عزيزم
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت
6:28 توسط امین| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت
4:42 توسط امین| |
كاش در كنارم بودي, كاش مي توانستم تو را در آغوش يگيرم ونوازش كنم... كاش مي توانستم دستانت را بگيرم و با تو به اوج خوشبختي بروم...كاش مي توانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم...اي كاش, كاش, كاش...دلم بدجوري هواي تو را كرده عزيزم...اي بهترينم...باورم نمي شود فاصله ها اينچين بين ما غوغا بپا مي كنندودرياي غم ودلتنگي در قلبم طوفان بپا كندوامواج تنهايي مثل خنجر در قلبم بنشيند...واي كاش در كنارم بودي...كاش بودي ودلم را از اميد وآرزوهاي انباشته خالي مي كردي...باورم نمي شود,سخت است باور كردنش, با نبودنت در كنارم گويادر اين دنيا تنهاي تنهاييم...بي كس...بي نفس, كاش در كنارم بودي...آنگاه هيچ آرزويي از خداي خويش نداشتم...سخت است ولي بايد نشست در گوشه اي وگريست وانتظار كشيد تا به سوي من بيايي واي كاش تو در كنارم بودي, باورم نمي شود كه قصد رفتن كرده اي وبار سفر را بسته اي, دلم بدجوري براي تو تنگ است
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت
2:12 توسط امین| |


